ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

ابتذال عشق

وقتی که هرکسی سعی میکند برای خودش از همخوانی و رقص بچه مدرسه ای ها با اهنگ ساسی مانکن ، تحلیل و تحقیقی ارائه دهد و بعضی ها هم از فرصت استفاده کرده و مطالبه ها و عقده های سیاسی و اجتماعی شان را طلب میکنند او یک جمله طلایی به کار میبرد : جامعه ، جامعه ی عرضه و تقاضاست . 
.
روشنفکران عزیز ، اگرچه سانسور قطعا تبعاتی دارد ، اما باور کنید گوش دادن بچه مدرسه ای ها و به طبع خانواده هایشان محصول سانسور نیست ، محصول آن چیزی ست که امروز جامعه ی ایرانی دچارش
.
یکی از شیوه هایی که لمپن ها و پوپولیست ها برای ترویج اندیشه و یک سان سازی استفاده می کنند، «تقلیل ارزش اثر» است، به این معنا که ملاک دانش و تخصص انجام یک کار را تا مفهوم سلیقه پایین می کشند... برای مثال اگر نقاشی یک کودک پنج ساله و نقاشی ای از پیکاسو را در معرض داوری شان بگذارید، نقاشی کودک را انتخاب می کنند با این توضیح که سلیقه ی من این است! در لایه های عمیق تر این گونه انتخاب ها دو انگیزه وجود دارد؛ اول: نادانی نهفته در ذات پوپولیسم و لمپنیسم...
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از دلایل انقلاب را مبارزه با ابتذال میگویند بویژه در سینما
بزرگان سینمای دوران محمدرضا شاه پهلوی خانه نشین شدند.همه هنرمندان آن دوره که جلای وطن نکردند و در ایران ماندند .محاکمه شدند.حتی شخصیت ارزشمندی مانند استاد محمدرضا شجریان.
فردین و فیلم گنج قارون که جای خود.
خودش که جای خود
بعداز مرگش سنگ قبرش راهم شکستند
ولی با آن همه تحقیر و سخت گیری 
فیلم ساختند با همان داستان گنج قارون به نام خالتور...با همان آهنگ ها...
بدو
از سوزشِ انطباقِ خود ملموسم. عاصی از یکرنگیم بر پیکرهٔ این نظامِ عرف محور و عاصی از نیمهٔ دیگرِ عرفِ ستیزم. گویی همیشه باید یک انتخاب باشد میانِ ساختاری که دیگران ساخته اند و ما باید مقید به پیروی از او باشیم. اوی بی زمان، بی مکان، بی جنس و بی امان.
سایه های من این مارا در می نوردد و با این ما می ستیزد. از من گریز میزند و به ما می گریزد. انگار که این من برای وجودش کافی نیست. 
انطباقِ خود با موسیقیِ عامه پسند و عامه ستیز، عامه پرور و عامه کش.
به راست
خب راجع به کتاب امیرعلی ق میخواستم نظرمو بگم. بعد فهمیدم من واقعا صاحب نظر نیستم. فقط میتونم بپرسم آیا تو همه‌ی بازه‌های تاریخی ملت‌ها ابتذال‌پسند بودن یا هر چی دورتر میشیم وضعیت خراب‌تر میشه؟ مثلاً مولانا اون موقع مبتذل بوده؟ یا جامعه‌ی اون زمان به هنر اهمیت می‌داده و احترام میذاشته؟
بطالت و ابتذال در این دو روز به اوج رسید. چاره چیه دوست دارم گاهی به ابتذال تن بدم البته اگر همیشه دچارش نباشم. هیچ هم حوصله‌ی فرهیختگان و بساطشون رو ندارم. وسعم در همین حده.
راستش کمی پریشونم و کمی از خودم دورم و باز دلم هوایی شده و کسی نیست که حاجت دلم را برآورد. ح را پاک کردم اما ذهنم درگیرشه و دلم می‌خواد بدونم چی می‌نویسه و چه می‌کنه. می‌دونم همش از سر بطالته. 
امروز میم می‌گفت هیچ فکر کردی چرا اینقدر می‌ترسی؟ راستش تا حالا بهش فکر نکرده
کپشن‌های اینستاگرام جایگزین وبلاگ‌نویسی شده‌اند
کپشن‌ها انگ ابتذال را از اینستاگرام برداشتند
نوشته‌‌های اینستاگرام اثر عمیقی می‌گذارند که عکس‌‌ها به‌‌تنهایی از پس آن برنمی‌‌آیند.
شامی در رستورانی مجلل، استراحت زیر آفتاب کنار استخر خانگی، جشنی همراه با دوستان، یا تصویری از چهرۀ خود. تا همین چند سال پیش، اینستاگرام فقط جای این‌جور عکس‌ها بود. اما حالا تبدیل شده است به جذاب‌ترین پلتفرم قصه‌‌گویی در اینترنت، که در متن‌های طولا
امروز اکثر ساعت های روز رو خوابیدم انگار که خسته راه های دور باشم و از همه مهتر دنبال راه فراری از دنیا بیدارها بودم. دنیایی پریشان، فقیر، طلبکار، عاشق، پر از غربت، ابتذال، قضاوت، ندیدن و نشنیدنت. 
کاش میگذاشتند یک روز کامل بخوابم و خستگی در کنم.
روزهایی هستند مبهم و گنگ - طولانی و بی انتها - شاید خیره به یک نقطه ساعت ها بگذرد و ساعت روی دیوار تنها دقایق محدودی از این زمان طولانی را نشان می دهد- روزهایی پر از حرف های ناگفته حرف هایی که به قول شریعتی تن به ابتذال گفتن نمی دهند- در تمام این روزهای طولانی بی انصاف تنها و در سکوت فقط خداست که می ماند فقط اوست که می داند
همیشه کسی هست
با تو می ماند
میان غربت آن روزهای محال
که هر چه زینت دنیا است غرق دلتنگی است
همیشه کسی هست
پاک تر از یاس
و دلر
دوستی داشتم، سرد بود، با من شاید کمتر، اما با زندگی سرد بود، نفرت در کلامش ریشه دوانده بود. زندگی برایش عذاب بود(در کلامش چنین می‌نمود) پس از چند سال، مقابل تمام عقایدش قرار گرفته بود.
پس از چندسال دوستی، فهمیدم از او پیروی کرده‌ام. راه رفتنش را نفهمیدم، راه رفتن خودم هم یادم رفت. شدم موجودی بی‌شکل! در اوج بی‌شکلیم فهمیدم سال‌هاست دچار تقلیدم؛ جدا شدم از هرکه برایم کبریا داشت. بت‌شکنی کردم.
همان دوست، بیان را مبتذل و روزنوشته‌هایش را ابتذ
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.








دریافت



   



و این گونه به ابتذال فرهنگی رسیدم...
مرا از انبوه کتاب‌هایم می‌شناسند، کتاب‌هایی که خوانده‌ام و عاشقشانم، کتاب‌هایی که از سر اجبار خریدم، کتاب‌هایی که به امانت گرفته‌ام و کتاب‌هایی  که نخوانده‌ام! کتاب‌های نخوانده تکلیفشان مشخص است؛ آنقدر در قفسه می‌مانند تا روزی مرا به خود فرا بخوانند، همان روزهایی که فکر می‌کنیم اتفاقی از قفسه برشان داشتیم و می‌خوانیمشان و تعجب می‌کنیم کلماتش زبان ما شده‌اند و پرده‌دری می‌کنند!!!
بعد از ساعت‌ها یاس فلسفی و نمی‌دانم کاری و غرق
من آخرین نفری بودم که سوار تاکسی شدم. مرد به هیچ عنوان حتی به خودش زحمت تکان خوردن نداد. انگار که روی مبل خانه‌اش نشسته باشد. خودم را جمع کردم که پای راستش به من نخورد و پای راست خودم را گذاشتم روی بدنه‌ی در. همسرش کنارش نشسته بود. به این فکر می‌کردم که اگر زنش کنارش نبود تذکر می‌دادم تا درست بنشیند. چند دقیقه‌ی بعد زن رو کرد و به مرد گفت «اون بچه اصلا جا نداره. بیا اینورتر.» مرد تکان نخورد و زیر لب غر می‌زد. زن با گویش گیلکی: «عجب آدم نفهمی هست
هرچه فکر می‌کنم که از چه بنویسم چیزی دستگیرم نمی‌شود. انگار که هیچ کلمه‌ای ندارم برای حرف‌زدن. و احساسِ ابتذال می‌کنم. احساسِ ابتذال رنگش زرد است و برای من بوی حماقت می‌دهد. در این لحظه فکر می‌کنم هیچ‌چیزی بدتر از این نیست که احساسِ حماقت کنی. من زود کم می‌آورم، نه؟ چقدر شبیهِ بازنده‌ها شده‌ام. حالا حتّی از اینکه بگویم «چقدر شبیهِ بازنده‌ها شده‌ام» هم نفرتم می‌گیرد.
امروز عصر آخرین قسمت از سریِ مردانِ ایکس را دیدم. لوگان ۲۰۱۷. وقتی ف
اینکه گاهی دریافت عجیب و بزرگی از یک کتاب نداشته باشی و باز هم حس دوست داشتنت نسبت به آن روان باشد، چیز عجیبی نیست. من عاشق تکه های پازلم. عاشق کنجکاوی کردن و تصویرسازیِ ذهنی. مجموعه نامه هایی که راه طولانی رو طی میکنند و دوستی رو برقرار میکنند با بوی صفحات کتاب. کتابی که جمله هایی که بخواهی زیرشان خط بکشی و برای دیگران نقل قول کنی نداشت اما حس داشت.محض رضای خدا، من باید با یک کتاب فروشی شروع کنم به مکاتبه ی کاغذی. تمبر، پاکت نامه، صندوق پستی، پ
عشق واژه مقدس و کشتی نجات
به ابتذال کشیده شد برای رفع نیازمان
فریفتیم و فریفته شدیم
دلهای بسیار بردیم وخود دلباخته شدیم
زخمها زدیم و خود زخمی شدیم
چه بسیار زنانی که سالها
یادی را در دلشان زنده نگاه داشتند
حرفهای محبوب را سالها تکرار کردند
از هر کلام دلیلی برای عشق و تقدسش ساختند
هر روز گیسوان خود را بافتند
آراستند و به انتظار نشستند
چه بسیار دیدم مردانی را
در انتظار دیدار معشوقی که هیچگاه نیامد
به امید قهقهه های زنی
کاخها و باغهایی ساختن
وقتی دولتسکایا درباره «مهاجرت درونی» مطلبی نوشت، 160 هزار
کامنت گرفت. یکی گفته بود: «درباره مهاجرت داخلی بسیار با تو موافقم؛ اگر با خودت
یکدل باشی، می توانی از ابتذال اطرافت فراتر بروی». فرد دیگری نوشته بود: «مهاجرت
داخلی حس لحظه است؛ یعنی بتوانی بین همه این اتفاقات، سلامت فکری خودت را حفظ کنی
و با احساس هماهنگی و شادمانی زندگی کنی...».
در #بیانیه_گام_دوم 
بر #امید و 
#معنویت و
#جهاد_علمی
تاکید شده است.
چگونه می توانیم این منویات را محقق کنیم؟
درباره امید، که مقابل آن، ناامیدی است، هجمه رسانه ای بیگانه بر بزرگ کردن عیوب و نقایص و تیتر کردن فسادها و القاء این مطلب است که همه جای ایران پر از فساد است و همه مسئولین فاسدند.
درباره معنویت، که مقابل آن مادی گرایی است، رواج ابتذال و سرگرمی ها با انواع ابزارهای رسانه ای و سینما و سبک زندگی غلط غربی است.
درباره جهاد علمی که مقابلش یا جه
 
هرگز خود را با سوئیس و آلمان مقایسه نکنید زمانی که فلسفه را دور ریخته اید.
در میان مطالب مسخره،تهی و سرگرم کننده ی مجازی زمانی هم به اندیشیدن برای فکرتان اختصاص دهید.
در عصری داریم زندگی میکنیم که تمام شبکه های مجازی به دلیل ماهیت خنده دار،بذله و شوخیشون طرفداران بی شماری دارند و کانال هایی که شمارا با مفاهیم جدید و جدی آشنا می کند درحاشیه قرار گرفته اند،در شرایطی که این کانال های فلسفی هستند که می توانند چهارچوب فکری شمارا به سوی آزادی خو
این مثنوی حدیث پریشانی من استبشنو که سوگنامه ی ویرانی من استامشب نه اینکه شام غریبان گرفته امبلکه به یُمن آمدنت جان گرفته امگفتی غزل بگو غزلم، شور و حال مُردبعد از تو حس شعر، فنا شد، خیال مُردگفتم مرو که تیره شود زندگانیمبا رفتنت به خاک سیه می نشانیمگفتی زمین مجال رسیدن نمی دهدبرچشم باز، فرصت دیدن نمی دهدوقتی نقاب، محور یکرنگ بودن استمعیار مهر ورزیمان، سنگ بودن استدیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی استاصلاً کدام احمق از این عشق راضی استاین عشق
باید عوض بشم، تغییر پیدا کنم...
سکوت باید داشته باشم. یکی از احساساتی که این چند روز در من قوت گرفته نیاز شدید به سکوت است. همین برایم کافی است که از همه دور بشوم، نقطه کور بشوم، زنده به کور بشوم، باز مقابلم تویی...
اما خیلی باید حواسم جمع باشد. خدا را شکر که تا به حال در زندگی ام به ابتذال نکشیده ام. باید مراقبت کنم که حق مطلب را ادا کنم، حیثیت ادب را به جا بیاورم. یکی میگفت: فکر کردی فقط عقاید تو درسته؟ فکر کردی فقط تو بلدی؟ سیگار بده سیگار بده. بس
بنده ات هستم خدای بی مثال
بنده ای دلبسته هستم ، کوتِوال
رهروی از رهروان راه تو
دلخور از بیهودگی ها ، ابتذال
قادر و کامل تو هستی مهربان
در نبودت میشوم آشفته حال ،
روبرویم یک فراز تازه است
یاد تو جان مرا سازد زلال
منتظر هستم خدا ، دستم بگیر
لطف خود را کن نثارم ذوالجلال
میدرخشد چشم ها در چهره ات
شبچراغ است و چو یاقوت کمال
عاشق زیبائی و روح توام
خلوتی فارغ ز هر نوع قیل و قال
از لطافت مثل و مانندت کجاست؟
در بزرگی بینظیر و بی زوال
گل خجالت میکشد از حُ
یا رب العالمین
 
بعد از این همه وقت همسایگی و بعد از اینکه آن نخ تسبیح نامرئی عالم، در این سرزمین مجازی ما را این همه طولانی گرد هم نشانده است، بگذارید رازی را برای تان بگویم: راستش را بخواهید من کتابهایی را که خیلی دوستشان داشته باشم نمی خوانم... نه اینکه اصلا نخوانم؛ می خوانم، اما تا وقتی که شیب علاقه ام مرز خیلی دوست داشتن ش را رد کند! تا وقتی که عاشقش بشوم. تا وفتی که آنقدر مرا در درون خودش بکشد که اشکم را در بیاورد... و بعد ... ناگهان ... بوووووم
صبر را از شکست خوردن یاد گرفتم. بارها و بارها تمرین ِ باختن می‌کردم. هدف ِ به غایت دوری می‌گذاشتم. و توپ را با جدیت محض به سمتش نشانه می‌رفتم. گاهی حتی توپ به نزدیک ِ هدف هم نمی‌رسید. زنده‌گی‌ام را آن سا‌ل‌ها وقف ِ نرسیدن‌ها کرده بودم. در ساحل اقیانوس آرام، سنگ‌های زمخت ِ بُرنده‌ را روی هم می‌چیدم. شبیه هیپی‌های مسلح گاهی تا نیمه‌های شب. و ساعت‌ها تمرین می‌کردم که از فاصله‌ی ده دوازده متری به هدف بزنم. نمی‌شد. جدیت در شکست ناخودآگاه
آدم بَدِ هم رفت ! دیگه حوصله ی موندن ، نوشتن  اینارو نداشت .  دنیا این مدلی شده تا میای جا میگیری تو دل بچه ها تازه یادت میفته که باید بری و میری که بریُ بری . خسته میشی و تک نخ مونده ی سیگار بَهمن تو از بسته مچاله شده میکشه بیرونُ میزاری رو لب ت و کبریتت  و روشن می کنی  و همچنان کام به کام پستت رو مینویسی ...
پی نوشت :  رو گوش کنیم صدای بیصدایان
نوزده سال حبس بی‌پایان؛ بی‌خداحافظی برادر جان؟!گل همسنگرت چه خواهد شد؟ پرپرش می‌کنند در زندان!همه در خ
از باب من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق، نمی توان تغییر جهت
فرهنگی شهرداری در مسیر حفظ ارزش های اسلامی را دید و سکوت کرد.
برنامه های شاد و سالم و معنوی دهه کرامت که هر شب به طور مستمر در
چند نقطه شهر جریان داشت و برگزاری همایش عفاف و حجاب و فعالیت های فرهنگی مرتبط
با آن، جلوه ای شکوهمند از حرکت متعهدانه شهرداری بابل در مسیر اعتلای ارزش های
دینی و منویات فرهنگی مقام معظم رهبری در مواجهه با شبیخون دشمنان اسلام و انقلاب
اسلامی است.
تداوم این جه
(همزمان با پخش دومین قسمت از فصل دوم سریال
ممنوعه)
بدون شک پرمخاطب ترین سریال این روز های شبکه نمایش
خانگی کشورمان ممنوعه ی امیر پورکیان است. ممنوعه داستان سه نسل متفاوت را به صورت
پیوسته و همزمان روایت می کند. از دغدغه های امروز جوانان گرفته تا آسیب های مربوط
به مسائل روز خانوادگی و اجتماعی، همگی در داستان پر از جزئیات ممنوعه جایگاه
درخوری دارند. جزئیاتی که در خدمت داستان هستند و کشمکش نسبتا مناسبی را برایش
ایجاد کرده اند.
اگرچه به عقیده بر
همیشه فکر می‌کردم زمانی که آدم اینستا بشم، در انتهای ابتذال هستم. نمی‌دونم مبتذل شده‌ام یا نه، ولی می‌دونم که چارچوب‌های اینستا داره در ذهنم ریشه می‌دوونه. دارم به کپشن‌های چپ چین اینستا و عکاس باشی بودن و میل به اشتراک لحظه و فیدبک فوری گرفتن عادت می‌کنم. یاد گرفته‌ام از هر چیزی که خوشم اومد، فورا دوربین گوشی را باز کنم و چیلیک چیلیک عکس بگیرم و با ایموجی‌های بی‌ریخت به استوری ملت ریکشن نشان بدهم. خو‌ کردن به اینستا را دوست ندارم. ای
اعتراض من به فیلم رحمان ۱۴۰۰

نقد و بررسی فیلم رحمان 1400
 رژیمی کالا
رحمان 1400
خلاصه داستان:
رحمان ( سعید آقاخانی ) آبدارچی یک شرکت است و پزشک به او اعلام کرده که بزودی از دنیا خواهد رفت. از این جهت رحمان فکری به سرش می زند تا از مرگ خود برای خانواده سودی حاصل کند اما...
کارگردان :
منوچهر هادی : متولد سال 1351 در تهران می باشد. وی در اولین سالهای حضورش در سینما به عنوان بازیگر، دستیار کارگردان و تدارکات فعالیت می کرد اما در سال 1385 با ساخت اولین فیلمش به
شاید بهتر باشه قبل از اینکه دیدگاه خودمو هم راجع به این سوال بگم، نظرمو نسبت به کامنت‌های شما بنویسم. اول تشکر می‌کنم از دوستانی که نظر خودشونو اعلام کردند. دوم اینکه باید بگم هدفم از نوشتن این پست، اصلاح کردن دیدگاه شما راجع به این مسئله نیست. دوست دارم برای پذیرفتن یا رد کردن هرکدوم از بینش‌ها، استدلال مکتوبی برای خودم داشته باشم. مطمئنا شما هم تمام افکارتونو ننوشتید و من با گوشه‌ای از ذهنیت شما نمی‌تونم قضاوت دقیقی راجع به دیدگاه‌تون
آدما معمولا دو حالت دارن، یا در حال تولید ارزشن(حداقل به زعم خودشون  ) یا دارن از ارزش‌های تولید شده‌ی بقیه آدما استفاده می‌کنن. حالا چه معنوی و اخلاقی و از نوع احساس و... باشه یا فیزیکی  و جسمی.
مهم اینکه نمیشه فقط تو یکی از این حالتا باشه. حداقل‌ش تو حالت دوم. می‌تونی انتخاب کنی که بری و خودت توی هر زمینه‌ای که علاقه داری سعی کنی بهترینِ خودت باشی و دیگران رو مجذوب کار خودت کنی و بهشون لذت یه اتفاق خوب رو بچشونی، یا اینکه مثل یه آدم روان‌پر
امیر المؤمنین فرمودند روزی من و فاطمه خدمت رسول خدا مشرف شدیم و پیامبر را در حالی دیدم که به شدت گریه می کرد.
❓گفتم: ای رسول خدا که جانم به فدای تو باد! سبب گریه ی شما چیست؟ آقا رسول الله فرمودند: ای علی! شبی که مرا به آسمان بردند، زنانی از امتم را در عذاب شدیدی مشاهده کردم. جایگاه آنها برایم ناخوش آمد دلیل گریه ی من به خاطر دیدن شدت عذاب آنها بود.
1. زنی را دیدم که از موهایش آویزان بود در حالی که مغز سرش می جوشید. 2. و زنی را دیدم که به زبانش آویزان
هنوز می شود به داستان ایمان داشت...وجود فیلم ها و سریال های قوی که گاهی از میان توده ی فراوان کم اهمییت این نوع رسانه ظاهر می شوند نشانمان میدهد داستان در هر حالتی داستان است و این داستان اگر عمق و معنایی در زندگی جست و جو کند مخاطب خودش را هم پیدا می کند. نمی خواهم از حسنات و معایب رسانه ی کاغذی مثل کتاب یا رسانه ی تصویری مثل سینما و تلویزیون پر حرفی کنم. این بحث ها همه و تقریبا خیل وقت است طومارش پیچیده و درش بسته شده. حرف باید  زد از «حرف» هایی
این روزها که کمتر می‌نویسم و می‌خوانم، احساسِ نیازی شدید را در زیستِ روزمره‌ام حس می‌کنم. انگار کمبودِ چیزی مهم، آزارم می‌دهد. سرم شلوغ‌تر از همیشه است و می‌دانم قرار است شلوغ‌تر هم شود. امروز بعد از یک‌دهه ـ و بیشتر ـ مسیرم به مطبِ یک چشم‌پزشک افتاد. آقای دکتر با لحنی بسیار آرام، طوری که انگار می‌ترسد صدایش را بلند کند، مدام ازم درخواست می‌کرد که از این صندلی روی آن صندلی بنشینم و مستقیم به جلو نگاه کنم. به‌نظرم به‌خاطرِ این دستوردا
شاید چیزی که می‌نویسم رنگی از تو نداشته باشد. همه ما تنها خودمان را میشناسیم و جز خودمان از چیز دیگری قادر نیستیم که حرف بزنیم. دوستی‌هایمان، رفاقت‌هایمان، همه‌چیز فقط برایمان معنادار است چون ما آن‌ها را تجربه می‌کنیم. چون ما هستیم که از پشت چشم‌ها دنیا را می‌بینیم. دلیل اینکه وحشت می‌کنیم یا دوست می‌داریم یا تاریخ جایگزین وحشتِ ما نمی‌شود هم همین است. مهم نیست که روزی استالین مردم را برای کوچک‌ترین حرف‌ها به اردوگاه‌های دورافتاده
از
وقتی با توییتر آشنا شدم میخوام بقیه رو یه جورایی متقاعد کنم که اینستاگرام و
تلگرام رو ترک کنند و به این شبکه اجتماعی بیان
اما
.....

تلگرام
درسته که یه پیام رسانه و اگه غیر از این ازش استفاده کنی زندگیت تباهه

من
با بودن تو توییتر با یک تیر چند تا نشون میزنم

تو
توییتر کلماته که حکومت می کنند

و
فاخر نویس ها و اهل قلم های زیادی اونجا حضور دارند

نمونه
توییت های  یه فاخر نویس


(جناب
شفیعی کدکنی

 تصدقت!

کتابت
را نده به نشر کارنامه. نشر کارنامه ک
 
هیسسسس [آروم] حرف نزن .
زود قضاوت نکن خفه شو حرف نزن فقط  او اول تا تِهشو ببین . اینجا از اول همینجوری بوده . هر کی اومد گفت من قرار درست کنم تا اومد رید!!! (تاریخ رو مطالعه کنید) تاریخ لعنتی داره تکرار میشه . به هر کی رسیدیم گفتم بزار اعتماد کنیم . با عمامه اومد گفتید اینا نماینده خدان ، با کت شلوار اومدن گفتیم جنتلمنه با اسب سفید اومد گفتید لوک خوش شانسه بابا ناموسا بکشید بیرون برای همیشه تا کی باید صدام در نیاد . بزار من یه موضوع رو اینجا براتون
چند وقت پیش با سین در مورد موسیقی روز و فاصله عظیمی که از موسیقی خوب گذشته گرفته حرف میزدیم. هر دو موافق بودیم که موسیقی روز خیلی به بیراهه رفته و دیگه خیلی سخت میشه یه آهنگ خوب برای گوش کردن و لذت بردن پیدا کرد. هر دو موافق بودیم دیگه تقریبا هیچ گروهی مثل Queen وجود نداره که آهنگاش آدم رو به وجد بیاره. هیچ گروهی مثل Scorpions وجود نداره که گیتارشون تو گوشهات آتیش به پا کنه. حتی یه سری از سبک ها دیگه به طور کل خواننده متوسطی هم نداره. بیشتر خواننده ها
پس از سال ها دوری و بعد از مدت ها تلاش برای فراموشی، به واسطه هویت شغلی
جدید، دوباره وارد فضای آکادمیک شدم. سرنوشت انگار روند زندگی مرا به دانشگاه گره
زده بود. من توانایی گریز از دانشگاه را نداشتم و دانشگاه نیز از من. روز اولی که
وارد دانشگاه شدم، غربت عجیبی وجود مرا فرا گرفت. فضاها و کالبدهایی که بین من و
دانشگاه پیوند برقرار می کرد، خالی از همه چیزهایی بود که بدان معنا می بخشید. من
در «وطن خویش غریب»، باید به سوگ همه چیزهایی می نشستم که روح را
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی اس
کتاب‌خانه خوبی داشت. چوبی و کاهی‌رنگ
و براق. پنج شش ردیف دراز از کتاب‌های رنگارنگ که هر کدام شده بود شبیه یک جعبه
مدادرنگی. از آن‌جایی‌که عمق کتاب‌خانه زیاد بود، جلوی کتاب‌ها را حسابی شلوغ کرده
بودند. تمام اشیاء تزئینی عالم آنجا نماینده داشتند؛ مجسمه جن آفریقایی، گلدان
کاکتوس‌های مثلثی، اسطوره‌های سِلتی، قاب عکس‌های سیاه‌وسفید، صلیب و تسبیح و
گوشواره، خوشنویسی‌های اعلا و غیرخوانا، کوه آتش‌فشان، نقاشی‌های درِپیت و انواع
سنگ و کل
(یادداشتی بر فیلم سینمایی بچه
های آسمان به بهانه حضور در جشنواره 555 دانشگاه فرهنگیان، ساخته: مجید مجیدی. نویسنده: سید مهدی کیوان زاده)

مجید مجیدی، کارگردان سرشناس سینمای ایران، متولد
بیست و پنجم فروردین ماه سال 1338 در تهران می باشد. گر چه او تاکنون تنها هشت اثر
بلند داستانی سینمایی ساخته، اما تمام هشت اثر او تماما سینمایی هستند. چرا که
عنصر اصلی و درواقع نقطه قوت فیلم های او عنصر داستان و شخصیت پردازی است که با
همراهی فرم درخشانشان، سرگرمی را
علت تلاش برخی برای خشن نشان دادن چهره اقشار مذهبی چیست؟
ضرورت لبخند و تفریح سالم در کلام رهبری

 
 وقتی غرب متوجه شد
که موج اسلام گرایی حتی به اروپا و آمریکا رسیده دست به کار شد و نوزادی را تربیت
کرد تا چهره‌ای دروغین از اسلام را به نمایش بگذارد. اسم این نوزاد «داعش» بود.
داعشی که ماموریت داشت مسلمانان را افرادی جنگ‌طلب و خشن جلوه دهد. علاوه‌بر
ماموریت داعش، دستگاه‌های تبلیغاتی هم سال هاست تمام قدرت خود را برای تخریب اسلام
ناب محمدی به کار
دیشب بعد از مدتی سینما رفتیم.
برای دیدن فیلم سرخپوست. فیلمی میخکوب کننده و جذاب با تعارض‌های انسانی فوق‌العاده.
دلم می‌خواست درباره‌اش چیزی بنویسم اما آنچه بعد از تماشای فیلم رخ داد، حس و
حالم را گرفت.
برای زنده کردن خاطرات سالیان
قدیم رفته بودم سینما ایران در خیابان شریعتی. بعد از فیلم به سیاق دوران قدیم فکر
کردیم همانجا شام بخوریم و کمی در فضای سینما بچرخیم. سینما سه سالن دارد. بعد از
پایان فیلم در هر سالن، به نحوی به خارج از سینما هدایت
رهپویان هدایت: نمایشگاه کتاب در نظر رهبر معظم انقلاب یکی از مهمترین عرصه های
فرهنگی کشور است. امسال هم رهبر حکیم و ادیب ایران اسلامی در نمایشگاه کتاب حاضر
شدند و از نزدیک برخی غرفه ها و انتشارات را مشاهده نمودند.

پایه این نوشتار از  اینجاست که ایشان در یکی از غرفه ها
درباره کتاب پائولو کوئیلو می پرسند این کتاب درباره چیست؟ و فروشنده می گوید
درباره یک سفر معنوی، رهبر انقلاب می فرمایند: اما این نویسنده اصلا اهل معنویت
نیست و نسبتی با معنویت ن
هنتای به چه معناست؟ هنتای یعنی چه؟
 اصلاح پــورنوگرافی و هرزه‌نگاری برای اشاره به تجسمی بی‌پرده از مسائل جنسی با هدف تحریک یا ارضای جنسی به کار می‌رود که در قالب‌های مختلف از جمله انیمه و هنتای ارائه می‌شود. امروزه تعداد زیادی از مردم بر علیه پـورنوگرافی هستند و به این نتیجه رسیده اند که این یک صنعت ناسالم هست. سو استفاده جنسی ،  استفاده از مواد مخدر ، درد فیزیکی و از هم پاشیدن زندگی و کشتن عشق ... همه داستانهایی هستند که مردم از آنها اطل
#یادداشت_1


 

دیگر دیریست که پوچی و پوکی
ادعای توان عملکردی سازمان منطقه‌ی آزاد اروند در تمامی حوزه ها‌ی توسعه و پیشرفت
منطقه‌ای، دست کم به خودِ ساکنان خطه‌ی رنجور و زخمی اروند به اثبات رسیده است و
مدت‌هاست از بازماندگان امیدوار به اثربخشی ساختار و سازمان فعلی در گفتار و
نوشتار فضای رسانه‌ای منطقه اثری به چشم نمی‌خورد، مگر اوقاتی خاص، از جمله موسم
انتخابات و از سوی اشخاصی عمدتاً سیاسی و با اغراض (امراض) سیاسی که خب بماند بحثش.


 

موضوع
چهاردقیقه‌وبیست‌وهشت‌ثانیه از یک خاطرهٔ خوب
(ثبت تجربه شرکت در یک #هیئت_خانگی)

میلاد حضرت علی‌اکبر (علیه السلام) به یک هیئت خانگی دعوت شدیم. پیش از این بسیاری از دوستانم ما را به هیئت‌های خانگی‌شان دعوت کرده‌ بودند ولی به خاطر تعدد گرفتاری‌ها عموما توفیق شرکت نبود. این‌بار اما به لطف خدا توانستیم میهمان برنامۀ داستان‌نویس فرهیخته آقای #مجید_اسطیری و همسر محترمشان باشیم. تجربۀ حضور در این هیئت را در سه بخش گزارش و بررسی می‌کنم: محتوا +
پنج سال بیش در مثل چنین روزی _روز گرامیداشت صائب تبریزی_ این یادداشت را نوشتم:

این مصرع بلند به دیوان برابر است
قلم به تیغ از این راه سر نمی‎پیچد،چه لذت است که در جبهه‎ساییِ سخن است؟
گذشت عمر مرا چون قلم درین سودا،همان مقدمه‎ی آشنایی سخن است.اگر سکندر از آیینه ساخت لوح مزار،چراغ تربت من، روشنایی سخن است.کجاست شهرت من پای در رکاب آرد؟هنوز اول عالم‎گشایی سخن است.مرا چو معنی بیگانه مغتنم دانید،که آشنایی من، آشنایی سخن است.گذاشتی سر خود چون ق
برخی پدیده‌های اجتماعی به محض ورود به زندگی ما چنان جایگاهی پیدا می‌کنند که دیگر تغییر آنها ممکن نیست. اینترنت نیز یکی از همین پدیده‌هاست که تمام زندگی ما را در هر جایگاه، هر مکان و هر سنی فرا گرفته است.
آیا زندگی نوجوان امروزی بدون اینترنت ممکن است؟
نزدیک به یک چهارم کاربران اینترنت در ایران اعتیاد به اینترنت دارند و این میزان بین سنین 15 تا 18 تا سال در مقایسه با سایرین بیشتر است و لذا با توجه به عواقبی که اینترنت برای فرد دارد، مثل تغییر د
به هر حال جایی زندگی میکنیم که باید هر روز این عبارت زیبای "بین بد و بدتر"‌ رو برای خودمون مرور کنیم. آره خب خواسته منم همین بود. با تمام وجودم بد رو به بدتر ترجیح میدم البته اگر بدبین باشم. وقتهایی که خوشبینم احساس میکنم که واقعا جای بدی نخواهد بود جایی که بهتر از بدتر باشه، اگر بیشتر عمرتو در بدتر گذرونده باشی. میفهمی که؟
میخواستم از این دنیا بکشم بیرون. نه که اینجا دنیای بدی باشه. ولی خب گمون میکنم اونجا هدف نهایی آدما یه جورایی به هم نزدیکه.
به هر حال جایی زندگی میکنیم که باید هر روز این عبارت زیبای "بین بد و بدتر"‌ رو برای خودمون مرور کنیم. آره خب خواسته منم همین بود. با تمام وجودم بد رو به بدتر ترجیح میدم البته اگر بدبین باشم. وقتهایی که خوشبینم احساس میکنم که واقعا جای بدی نخواهد بود جایی که بهتر از بدتر باشه، اگر بیشتر عمرتو در بدتر گذرونده باشی. میفهمی که؟
میخواستم از این دنیا بکشم بیرون. نه که اینجا دنیای بدی باشه. ولی خب گمون میکنم اونجا هدف نهایی آدما یه جورایی به هم نزدیکه.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

دیتابیس اوراکل دانلود مقاله سریال بیوگرافی گاه نوشتهای من مجله خرید و فروش ملک در ترکیه ویکی نویس ریحانه دیجی اسمان انسکتاریوم هبوط